اتفاق

این اتفاق بودنت انگار می ترسد بیفتد...

3/5/94

+

 

دلم برای چند بیت غزل ناب تنگ شده،

برای نشستن سر کلاس دانشگاه

برای درس و جزوه نوشتن، حتی برای تحقیق های کپی پیست شده!

برای هوش و حواسی که شش دانگ به حرفهای استاده

دلم داره برای ادبیات پر می زنه...

/ 9 نظر / 36 بازدید
نسیم

این اتفاق بودنت انگار می ترسد بیفتد[متفکر]ساجی روون تر بحرف [نیشخند]

امير

خب چند تا واحد برا تابستون بر ميداشتي البته بدكم نيست چون اينجوري توي مهرماه اشتياقت برا دانشگاه بيشتر ميشه خوش به حالت ادبيات!

امير

ميگم! اصلا تعجب كردم گفتم چرا دوباره هواي درس به سرت زده! مثلا الكي من خودمو گم نكردم و دستپاچه نشدم و خودمو زدم به اون راه! درس نميخوني مطالعه كه ميكني؟ (خودمم هنوز ربطشو نفهميدم) كاري نداره الان راحت هر رشته اي رو بزني قبول ميشي امتحان كن

بهار

منم دلم برا درسو دانشگا تنگ شده [نگران][نگران] من هر از چن گاهی میام وبلاگ خونی ،وبلاگ شما ودوستاتونو میخونم ی سوال داشتم چرا دیگه خم گیسو رفته؟؟

خاله

سلام وااااااااااااااااااای تو هم با این هوسهات عاخه آدم عاقل هوس این چیزا را میکنه (اقلامیگفتی شب امتحان و جزوه نداشتن و بی خوابی و ........)

ترمـه

ادم برای روزای گذشته دلش تنگ میشه.حتی اگه روزای گذشتش هم بد بوده باشن.خاصیت انسان بودن !

خاله

سلام منظور من اینها نبود که گفتی برداشت منفی کردی از حرفهای من و همین طور طرز گفتار خودت توهین به من بود که اصلا از شما انتظار ش را نداشتم باشههههههههههههه من هم دیگه به وب شما نمیام دوست عزیز

سعید

میگم سایه یه وقت پرواز نکنی[شوخی]